۱۱ دی ۸۷

در سوگ کارگزاران به خاطر غزه

س.س: متاسفم و غمگینم که باز باید توقیف روزنامه ای را به دوستانم تسلیت بگویم. دست و دلم نمی رود تا به همکاران زنگی بزنم و حالی بپرسم. می دانم این جور مواقع زنگ تلفن امانشان را می برد، از بس که دوستان و آشنایان زنگ می زنند تا تسلایی بدهند.
زنگ های اول و دوم خوب است، اما زنگ ها که از پنج و شش می گذرد کم کم کلافه کننده می شود  و حوصله به تنگ می آید از این همه تماس بی حاصل و حرف هایی که قشنگ است اما به جایی نمی رسد. و اقعا چه می شود گفت در ایگونه مواقع. بگوییم غم اخرتان باشد؛ می دانیم که نیست. بگوییم در غمتان شریکیم! باز دردی از طرف درمان نمی کند و وای به حال و روز حکومتی که به خاطر مردمان عرب سرزمین دیگر، شهروندانش را از کار بیکار می کند. وای و صد وای بر ما که روزنامه هایمان را می بندند، دم نمی زنیم، تا طرف قلدری را به حدی می رساند که تهدید می کند داریم می آییم جلوی روزنامه واکنش عملی نشانتان دهیم!
وای بر ما که در برابر این همه فشار و سانسور سکوت می کنیم تا طرف برایمان شاخ و شانه بکشد و ما خوشحال باشیم که به خاطر چاپ یک خبر، جان کسی در خطر نیفتاد و ممنون و سپاسگذار باشیم از چماق به دستان که دلشان به رحم آمد و شیشه های تحریریه را خرد نکردند.
دایره مقام ها و شخصیت های نقد ناپذیر و شبه مقدس هر روز افزایش می یاید و ما در کمال تواضع لیستمان را بلندبالاتر از قبل می کنیم. کار دیگر از مقام ها و شخصیت های داخلی گذشته است. این روزها دیگر حتی نمی توان هوگو چاوز و حماس را نقد کرد. باید در نوشته ها منافع ملی سوریه و نیکاراگوئه را لحاظ کرد، مبادا که دوستان چپگرای ما دلگیر شوند.
***
***
خبر توقیف کارگزاران را دیر تر از بقیه شنیدم. آخرین جلسه کلاس دانشگاهی بود و در کلاس درس سمینار داشتم. موضوع سمینارم سانسور و خفقان حاکم بر مطبوعات دهه 50 بود و شگفتا درست در همان لحظاتی که داشتم به حکومت پهلوی بابت فشار بر مطبوعات و تحدید و توقیف روزنامه ها بد و بیراه می گفتم، در همین دوره و زمانه و درست در همان ساعت، روزنامه ای دیگر را بابت اطلاع رسانی بستند و توقیف کردند. بعد از کلاس گوشی را که روشن کردم خبر بد رسید. نوشته ها جلوی چشمانم رژه رفت. سرکوب مطبوعات را بارها و بارها در سمینارم به کار بردم تا عمق فاجعه را در سال های 1350 تا 56 نشان دهم، غافل از آن که همین کنار دست خودمان هیات نظارتی مشغول بریدن سر روزنامه ای بود.
توقیف کارگزاران اتفاق دردآوری بود. از اولین روز تاسیس کارگزاران و از زمان انتشار پیش شماره آنجا بودم.نه نه. حتی عقب تر. از روزی که جوانک بد اخلاق در حال سیم کشی آن جا بود و هنوز میز و صندلی در تحریریه چیده نشده بود با بچه ها آن جا بودیم و یکی از شیرین ترین روزهای مطبوعاتی را انجا سپری کردم. در ادامه وقتی که روزنامه شرق بازگشایی شد به سختی از کارگزاران دل کندم و راهی شرق شدم. می دانستم که دوستان کارگزارانی را در آن کوچ ناخواسته رنجانده ام، اما روزگار مطبوعاتی ما پر است از رفتن و آمدن ها. در ادامه کارگزاران نبودم اما شنیدم که مسئولان روزنامه بنا به مشکلاتی انتشار را متوقف کرده اند.
شرق توقیف شد و کارگزاران هم به مرخصی کوتاه مدت رفت، تا باز موعد انتشار دو روزنامه دیگر فرا رسید. تیم جدید کارگزاران مستقر شد و احمد غلامی هم قرار شد آریا را منتشر کند. باز هم دو روزنامه همزمان با هم. مثل شرق و هم میهن که در فاصله کوتاهی از هم منتشر شدند.
همانطور که میان شرق و هم میهن بدون هیچ دلیل خاصی شرق را انتخاب کردم، میان کارگزاران و آریا بازهم بی دلیل خاص و از روی اتفاق، آریا را انتخاب کردم و در دور دوم انتشار کارگزاران همراه آن نبودم. آریا پس از انتشار چند پیش شماره دو سه روز قبل از آن که روی دکه برود در نطفه خفه شد و کارگزاران به انتشار ادامه داد و هر روز بهتر و پرخواننده تر از قبل شد. با این حال در ادامه عبدالرضا تاجیک و جواد روح عزیز هرکدام دو سه باری لطف کردند و راه کارگزاران را باز نشان دادند اما هربار مشکلی، کاری، بهانه ای...اصلا انگار قسمت نبود در دور دوم همراه بچه ها باشم. هربار تا لحظه پیوستن پیش می رفتم و نمی دانم چرا صول میسر نمی شد. این اواخر شرمنده جواد روح بودم که محبت داشت و من ناسپاسی می کردم.
حال یاد تک تک بچه های کارگزاران می افتم که با هریک در جایی همکار بودم و هرگاه که به روزنامه سری می زدم خاطره ها زنده می کردیم.
 دوست دارم به بچه ها زنگی بزنم و حالی بپرسم، اما می ترسم بر پریشانی شان بیشتر بیفزایم و چونان نمک بر زخم جلوه کنم.
 می دانم این بیانیه و بیانیه هایی از این قبیل، مشکل را حل نمی کند و تازه طرف را جری تر و گستاخ تر هم می کند. فقط متاسفم که به خاطر حماس و غزه نشینان، هموطنان خودمان را غمگین و پریشان می بینم. راستی یک سوال از دوستان هیات نظارت: خانواده آن نیروی خدماتی و یا آن حروفچین و صفحه بند، پس از شنیدن خبر تعطیلی محل کار نان آور خانه به خاطر غزه، چه الفاظی در مورد حماس بر زبان بیاورند خوب است؟ کدام وازه در دهانشان بچرخد شایسته است؟

دیگر نوشته ها:
داریم خفه می شویم از این همه آزادی بیان/ مسیح علی نژاد
کارگزاران در مسلخ/ علی خردپیر
مصاحبه محمد رضا یزدانپناه



۲۷ آذر ۸۷

یک سوزن به خودمان

س.س: ماجرای لنگه کفش معروف خبرنگار عراقی را حتما شنیده اید؟ خلاصه اش این است که جرج بوش رئیس جمهور آمریکا به عراق می رود و در کنفرانس خبری خبرنگاری لنگه کفشش را به طرف او پرت می کند و خبرنگار دستگیر می شود.
قبل از پرداختن به جوانب مختلف این اتفاق و تحلیل هایی که در مورد آن ارائه شده باید یادآوری کرد اساسا چقدر خوب است که بالاترین مقام یک کشور حاضر شود برابر خبرنگاران حاضر شود و به سوالات پاسخ دهد.
فارغ از این که در آن برنامه چه گذشت، چقدر ارزشمند است که بالاترین مقام یک کشور در کنفرانس خبری شرکت کند و اجازه دهد از او سوال کنند. از طرفی این اتفاق مهمی است که بالاترین مقام یک کشور اجازه سفر به کشورهای دیگر را داشته و بتواند در هر کشوری آزادانه حضور داشته باشد و بالاترین سطح تشریفات دیپلماتیک برایش به اجرا گذاشته شود.
با همه این ها تریبون های رسمی جمهوری اسلامی این روزها برای اتفاق رخ داده در عراق بسیار خوشحالی می کنند و شبکه های تلویزیونی ایرانی آن را با آّب و تاب پوشش می دهند و ضمن ابراز نگرانی برای وضعیت خبرنگار بازداشت شده خواهان آزادی وی از زندان می شوند. اما دوستان رسانه ای ما به این موضوع فکر نمی کنند که اگر این اتفاق در ایران افتاده بود چه واکنشی از خود نشان می دادند. تصور واکنش احتمالی در ایران کار سختی نیست.  فکر می کنید در کشوری که به خاطر بالابردن یک پیراهن خونین، یک دانشجوی معترض هشت سال را در زندان میگذراند مجازات پرتاب لنگه کفش به سوی یک مقام عالی رتبه چه باشد؟
احمد باطبی را که یادتان نرفته؟ او به خاطر عکسی که تعرضی به کسی در بر نداشت و کسی را هدف قرار نداده بود تا آستانه اعدام پیش رفت و بارها شایعه اعدامش مطرح شد حالا اگر دانشجویی به رئیس جمهور کشور که نه به همان بسیجی های اطراف دانشگاه لنگه کفش پرتاب کند ریختن خونش مباح نیست؟
اصلا به راحتی قابل تصور است که اگر در ایران خبرنگاری این کار را انجام می داد اولین اتفاق این بود که روزنامه اش توقیف می شد، سپس بقیه رسانه ها زیر فشار قرار می گرفتند و به این بهانه تمامی کنفرانس های خبری مسئولان لغو می شد.
اکنون اما تریبون های رسمی ایرانی برای خبرنگار عراقی دل می سوزانند و از حقوق انسانی اش صحبت می کنند. دوستان خبرگزاری فارس با دلسوزی می گویند خبرنگار پرتاب کننده کفش، با ضرب و شتم سنگین نیروهای امنیتی مواجه شده و بدنش بدنش جراحت براشته است. در همین ایران خودمان چند خبرنگار می خواهید نشانتان دهم که در حال تهیه خبر و به جرم تهیه گزارش از تجمعات دانشجویی با ضرب و شتم نیروهای امنیتی مواجه شده اند. با اوضاعی که پیش می رود هیچ بعید نیست همین روزها خیابانی در تهران به نام خبرنگار عراقی نامگذاری شود و مهدی چمران هم برای پرده برداری از تابلوی عکس حمله به شیطان بزرگ در صحنه حاضر شود. آن وقت است که تاکسی دارهای ما اول خط باید فریاد بزنند: « منتظر الزیدی» دونفر!

نوشته علی حق در همین باره
برنده چه کسی بود؟ / نگاه متفاوت بهمن هدایتی به کفش پرانی
بیانیه حمایت خبرنگاران خبرگزاری فارس از پرتاب کفش
خبرنگار عراقی و اخلاق رسانه ای



۲۶ آذر ۸۷

16 حاشیه از سخنرانی خاتمی


م-ت :

1- ساعت10:30 :
حضوراتومبیل های پلیس در خیابان های اطراف دانشگاه تهران محسوس بود.چندین دستگاه اتومبیل گشت ارشاد نیز در میان اتومبیل های پلیس دیده می شد.با این تفاوت که  گشت های ارشاد،به جای دختران بدحجاب،سربازان نیروی انتظامی را سوار کرده بودند
2- ساعت 11: سالن چمران دانشکده فنی ، کاملا پر بود.نزدیک 1000 نفر پشت درهای بسته سالن تجمع کرده بودند و  می خواستند به هر طریق ممکن وارد سالن شوند.
3- ساعت 12: جمعیت مرتب اضافه می شد،بیرون سالن،دو دستگاه ویدیو پروژکتور گذاشته بودند تا کسانی که نمی توانند وارد سالن شوند از طریق ویدیو پروژکتورها برنامه را تماشا کنند.اما استقبالی از ویدیو پروژکتورها نمی شد.
4- ساعت 12:30 نزدیک 200 نفر از دانشجویان همچنان به سمت در اصلی سالن چمران هجوم می آوردند تا شاید بتوانند از سد انتظامات بگذرند.مسوولان انتظامات برای جلوگیری از ورود دانشجویان، یکی از بردهای اطلاع رسانی دانشکده را روبروی در قرار داده بودند تا به این شکل مانع ورود دانشجویان شوند.بردی که جلوی در قرار گرفته بود عرضی هم اندازه در ورودی داشت و بنابراین برای عبور از در چاره ای جز کنار زدن برد نبود.مسوولان انتطامات که تعدادشان حدود 15 نفر بود، تلاش می کردند مانع جابجایی برد توسط دانشجویان شوند اما سرانجام دانشجویان پس از چندین بار تلاش موفق به کنار زدن برد و ورود به سالن سخنرانی شدند.با این حال، حتی روی کریدورها هم جا برای نشستن نبود و فضا به اندازه ای تنگ بود که بسیاری مجبور شدند در فضای میان صندلی ها برنامه را تماشا کنند
5- ساعت 13: شعارهایی در حمایت از محمد خاتمی توسط حامیان حامیان وی سرداده می شد.برخی شعارها به سبک شعارهای استادیومی طراحی شده بود.مثلا " محمد خاتمی برگرد به پستت ، محمود احمدی لای لای به پستت" یا مثلا " محمد خاتمی تو پینه دوزی، مملکت پاره شد باید بدوزی" . میانگین سنی دانشجویانی که در حمایت از خاتمی شعار می دادند بین 18 تا 25 سال بود.
6- ساعت 13:30 کلیپی نمایش داده شد که در آن تصاویری از قربانیان 16 آذر 1332،راهپیمایی دانشجویان در سال 1342، تصاویر آیت الله خمینی در سال 1357، تصاویری از آیت الله طالقانی،مهدی بازرگان،علی شریعتی، گروگانگیری سفارت آمریکا در سال 58، درگذشت آیت الله خمینی، روی کار آمدن محمد خاتمی ، حوادث 18 تیر 78 و سپس تصاویر اعتراض دانشجویان به محمود احمدی نژاد در سال گذشته کنار هم قرار گرفته بود. دانشجویان حامی خاتمی با دیدن تصاویر علی شریعتی، آیت الله خمینی و گروگانگیری سفارت آمریکا با تشویق های خود احساساتشان  نسبت به این افراد و اتفاقات را نشان می دادند.آنها در حین تماشای تصاویر 18 تیر و تصاویر اعتراض به احمدی نژاد،با " هو" کردن اعتراض خود را نشان دادند.
7- ساعت 13:45 :مجری مراسم پیش از ورود محمد خاتمی از حاضران می خواست که استقبال گرمی از خاتمی به عمل آوردند.
8- ساعت 14 : با ورود خاتمی به سالن،هوادارن خاتمی وی را به شدت تشویق کردند و شعار هایی نظیر " خاتمی پاینده ، رییس جمهور آینده " ، " صل علی محمد، فرزند زهرا آمد " و " آزادی اندیشه ، بی خاتمی نمی شه " سر می دادند.
9- ساعت 14:10 : یکی از اعضای انجمن اسلامی دانشگاه علامه، بیانیه ای قرائت کرد که در آن بر ارزشهای " نظام مقدس جمهوری اسلامی" تاکید شده بود و خاتمی به عنوان فرزند خلف آیت الله خمینی توصیف شده بود. این بیانیه در ابتدا به تمجید از بنیانگذاز انقلاب اسلامی پرداخته  و از علی شریعتی و آیت الله طالقانی نیز با جملاتی حماسی یاد کرد.محتوای بیانیه به طور آشکار نشان می داد که انجمن اسلامی جریانی وابسته به تفکر چپ اسلامی است.
10- ساعت 14:40 وقتی خاتمی به صورت تلویحی از عدم تمایل به نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری سخن گفت، هواداران وی فریاد می زنند، " خاتمی باید بیای" .
11- ساعت 14:45 : یکی از دانشجویان که پلاکاردهای حاوی عبارت " اصلاحات مرد، زنده باد انقلاب " را بالا برده بود از سوی هوادارن خاتمی تهدید به خروج از سالن شد.
12- ساعت 15: 15 : زمانی که محمد خاتمی تلاش می کرد اندیشه های آیت الله خمینی را اندیشه هایی اصلاح طلبانه جلوه دهد، یکی از دانشجویان منتقد وی ، چند بار فریاد زد " بسه دروغ،بسه دروغ" .هواداران خاتمی به سرعت با وی درگیر شدند و وی ناچار به سکوت شد.
13- ساعت 15:20 : دفاع خاتمی از اندیشه های آیت الله خمینی، واکنش یکی دیگر از دانشجویان را به همراه داشت. وی از میانه سالن فریاد می زند" پس اعدام های 67 چی ؟ " .
14- ساعت 15:30 : یکی از دانشجویان بسیجی پلاکاردی را بالا برد که بر آن نوشته شده بود" ایران شاه سلطان حسین نمی خواهد".هواداران خاتمی با دیدن پلاکارد وی شعار می دادند"مرگ بر بسیجی " ، " بسیجی برو گمشو" . خاتمی با شنیدن با شنیدن این شعارها از هوادرانش خواست که شعار مرگ ندهند. وی در ادامه به تمجید از بسیجیان پرداخت.
15- ساعت 16 : یکی از دانشجویان دختر که چادر به سرداشت، بارها فریاد زد که اقای خاتمی من از شما سوال دارم اجازه دهید سوالم را بپرسم.درخواست این دانشجو با مخالفت مجری برنامه مواجه شد.
16- ساعت 16:15 : سخنرانی خاتمی به پایان رسید و دانشجویان بدون درگیری سالن را ترک کردند.بیرون از دانشگاه نیز،نیروهای امنیتی حضور داشتند.اما حضور آنها چندان پررنگ نبود.

* به عنوان یک شاهد عینی،شاهد هیچ گونه درگیری میان هوادارن عبدالله نوری و خاتمی نبودم.متاسفانه معلوم نیست  خبرگزاری فارس و پایگاه رجانیوز با استناد به چه منبعی این خبر را مخابره کرده اند.
* خبر آتش زدن تصویر محمد خاتمی نیز که خبرگزاری های حامی احمدی نژاد مخابره کرده اند،به نظر نادرست است.با اطمینان می توانم بگویم که لااقل در سالن سخنرانی چنین اتفاقی روی نداد.
* خبر شکسته شدن در ورودی سالن نیز دروغ است.دانشجویان برای ورود به سالن همانطور که روایت کردم تنها برد اعلانات دانشگاه که سد ورودشان به داخل شده بود را از سر راه برداشتند و به در سالن هیچ آسیبی نرسید.



۱۵ آذر ۸۷

آیا نگران کننده نیست

س.س: هر ساله 16 آذر ماه که فرا می رسد دانشگاه ها را شور و شوق عجیبی فرا می گیرد، دانشجویان در جوش و خروشبرگزاری مراسم های مخنلفی به مناسبت این روز بر می آیند و پیگیری اخبار مرتبط با این روز نشان می دهد که برنامه های مختلفی در سراسر کشور به این مناسبت برگزار می شود.
در سال تحصیلی جدید گرچه از ابتدا شور و وشوقی در دانشگاه ها دیده نشد و مرور فضای دانشگاه ها نشان می داد که سرمای زیادی در فعالیت های سیاسی و اجماعی آن ها حاکم است اما انتظار می رفت در آستانه روز دانشجو دانشگاه ها فعال تر شده و دانشجویان تحرک زیادی از خود نشان دهند ولی این اتفاق نیفتاد.
سوال این است چه اتفاقی افتاده که دانشگاه اینقدر بی رمق شده اند؟ چرا بزرگداشت روز دانشجو از حالت خودجوش خارج شده و به سردترین شکل ممکن توسط حامیان دولت برگزار می شود؟ چرا اعلام تجمع 17 آذر دانشجویان تحول خواه واکنشی در محافل دانشجویی بر نینگیخته است؟ مسئولان وزارت علوم در سه سال گذشته چه رفتاری با دانشگاه ها داشته اند که دانشجویان را حتی نسبت به بزرگداشت روز دانشجو دلسرد کرده اند؟ آیا از دلسردی دانشجویان و بی رمق بودن فضای دانشگاهی نباید احساس نگرانی کرد؟ آیا مسئولان از این وضع راضی و خشنود هستند یا برای آن باید فکری کرد؟
در روز دانشجو و برای یاد آوری به ذهن فراموش کار ما ایرانیان بد نیست یاد آوری شود که وزیر علوم دولت احمدی نژاد با اختلاف تنها نیم رای بیشتر از محصولی به وزارت رسید و در همان هنگام هم نمایندگان مستقل مجلس هفتم افشا کردند که رای زاهدی با کمک محمد رضا باهنر به دست آمده است چرا که وی هم در صورت کسب یکی دو رای منفی از وزارت باز می می ماند. حالا این وزیر لب مرزی برای دانشجویان خط و نشان می کشد


۳ آذر ۸۷

از رنجي كه مي بريم

متني درباره خودسانسوري كه براي بولتن انجمن صنفي مطبوعات نوشتم
م - ت :
سردبیر کسی است که روزنامه استخدامش می کند تا گندم را از کاه جدا کند و مواظب باشد که کاه به چاپ برسد. این جمله کنایه وار از آن البرت هابارد است تا نشان دهد که گاهی فرقی میان سردبیر بودن و سانسورچی بودن نیست. برای یک سردبیر خیلی بد است که خبرنگارانش او را سانسورچی یا به تعبیر ایرانی اش، محرمعلی خان روزنامه بدانند.اما بدبختانه کار به جایی رسیده است که سربیرها دیگر زیاد دچار وجدان درد نمی شوند. خبرنگاران حالا خود به سانسورچی های بزرگی تبدیل شده اند. آنها ابتدا با عذاب وجدان و کم کم بدون عذاب وجدان، خودسانسوی می کنند.
خودسانسوری یک نوع شکنجه روحی است برای روزنامه نگار.ولی همچنان که بسیاری از اسیران جنگی به شکنجه خو می گیرند، روزنامه نگاران نیز به شکنجه خودسانسوری عادت می کنند. آنها می دانند اگر دست به خودسانسوری نزنند، سردبیر توبیخشان می کند، شاید تهدید به اخراج شوند یا شاید اصلا اخراج شوند.
 خبرنگاران که باید سرکش ترین ذهن های اجتماع را داشته باشند، سربراه ترین و تسلیم پذیرین ترین آدم های اجتماع می شوند چرا که بیش از دیگران در معرض فشار سانسور قرار دارند. سانسور ذهن خبرنگار را رام می کند، میل به پرده برداشتن از حقیقت را کاهش می دهد، انگیزه آگاهی بخشی را می کشد و وقتی یک روزنامه نگار با سانسور خو بگیرد همچون بیمار لاعجالی است که به درد خود خو گرفته است و برای درمان تلاش نمی کند.روزنامه نگار خو گرفته به سانسور می داند که چگونه باید یک خبر را تحریف کند تا مورد تشویق بالادستی اش قرار گیرد، می داند چطور باید چشم هایش را بر آن چه دیده و آن چه شنیده ببندد. او انسان بی نوایی است که بدون گرفتن حق السکوت ، ساکت مانده است. تجربه خودسانسوری و زبان به دهان گرفتن، تجربه ناخوشایندی است که بسیاری از روزنامه نگاران فعلی ایران، گرفتار آنند. آنها خودسانسوری می کنند تا نانشان آجر نشود.
در این وانفسای بی ثباتی رسانه ای، دست به عصاشدن و خودسانسوری کردن به یک تجربه عمومی تبدیل شده است.تجربه ای که استمرار دارد و ذهن و روان روزنامه نگار را روزبه روز فرسوده تر می کند.از همین روست که بسیاری از روزنامه نگاران امروز ایران، از حرفه خود ناراضی اند، این حرفه نه تنها  سرکشی روح آنها را ارضا نمی کند، بلکه ذهن و زبانشان را به بند می کشد و رام می کند. خودسانسوری کاری می کند که روزنامه نگاران ناخواسته به بلندگوهای دولت و حواریون دولت تبدیل شوند. به قول پل گودمن هر وقت سانسور رسمی وجود دارد علامت این است که وضع آزادی بیان وخیم است و هر وقت سانسوری در کار نیست مطمئنا همه بلندگوها در دست سخنگویان رسمی است.
   



۱ آذر ۸۷

این مقایسه اشتباه است

س.س: حدود سه ماه پیش  که من با توجه به رفتار و و کردار قطبی پیش بینی کردم که امسال او مربی ناکامی خواهد شد، مهدی تاجیک سخت مدافع قطبی بود و بابت نوشتن این مطلب کلی به من خرده گرفت. حالا که قطبی هم در اخلاق و رفتار و هم در نتیجه رفوزه شده آقا مهدی می گوید قطبی با بازگشت به پرسپولیس اشتباه بزرگی مرتکب شد و خاتمی باید از سرنوشت وی درس عبرت بگیرد و دوباره وارد نشود!
اما آیا می توان اینگونه میان قطبی و خاتمی شباهت برقرار کرد؟ آیا قطبی تنها گزینه ممکن بود؟ بر فرض که قطبی نمی آمد مسئولان پرسپولیس می توانستند روی ده ها گزینه داخلی فکر کنند و از میان استیلی، پیروانی، علی پروین یا بقیه یکی را انتخاب کند. اصلا می شد به سراغ خارجی ها رفت و دوباره دنیزلی و استانکو را آورد. اصلا مشکلی در این زمینه نبود. اما اگر خاتمی نیاید، می توان ابراهیم یزدی، مهاجرانی یا عبدالله نوری را آورد و سر مربی کرد؟ آیا از خارج می شود محسن سازگارا یا حتی ماهاتیر محمد را آورد؟ اگر تصمیمتان این است که در نهایت تیم را بدون سرمربی داخل زمین بفرستید که این بحث دیگری است اما بحث خاتمی و شرایط ایران با تیم پرسپولیس آنقدر متفاوت است که نمی شود گفت خاتمی نیاید تا یک سرمربی جدید بیاوریم.
 از طرف دیگر اتفاقا با همان استدلال سه ماه پیش  که نوشتم قطبی ناکام می شود چون دوباره باید یک تیم قهرمان را تحویل بگیرد، معتدم خاتمی اگر بیاید به صورت نسبی موفق می شود چون قرار است یک ویرانه را تحویل بگیرد و بر این ویرانه هر خشتی که بگذارد باعث مسرت است. مانند امیر قلعه نویی که امسال یک تیم سیزدهم جدولی را تحویل گرفت و اگر در پایان فصل به رتبه سوم هم ارتقا دهد باز در نزد حامیان باعث خوشحالی است.
با وجود همه این ها قطبی می توانست امسال هم موفق باشد. اگر رفتارش را اصلاح می کرد، با منتقدانش مثل فصل قبل مهربانانه برخورد می کرد، اگر زود عصبانی نمی شد، اگر از واژه های مناسب استفاده می کرد، اگر تعطیلات را به بهانه سفر به دبی تعطیل نمی کرد. مشکل بزرگ قطبی چگونه آمدنش بود و در این جا می توان با منتقدان خاتمی و طرفداران وی به بحث نشست. این که خاتمی چگونه بیاید. کجاها پافشاری کند. چگونه با بحران سازان رو به رو شود و چگونه با کمر دردش بسازد. این ها همه جای بحث دارد. کما این که قطبی هم اگر مثل فصل عملکردش خوب بود محبوبیتش از بین نمی رفت و با پشتوانه بالا مشکلات را کنار می زد وضعش اینقدر  بد نمی شد. قطبی با رفتارش اما هم روزنامه های حامیش را از دست داد اما هوادارانش را دلشکسته کرد و هم هیات مدیره را ناراضی ساخت.
در مورد خاتمی اگر بحثی باشد همین است تا چه کنیم و چه کند تا به مشکل نخورد و کار ها را پیش ببرد. وگرنه شرایط آمدن وی و بازگشت قطبی که اصلا قابل مقایسه نیست. مگر این که دوستان در نظر داشته باشند تا تیم را بدون سر مربی راهی زمین کنند!


۲۹ آبان ۸۷

درسی که خاتمی باید از قطبی بیاموزد.

م-ت: محمد خاتمی و افشین قطبی شباهت های زیادی با هم دارند.خاتمی گفتمان تازه ای را در فضای سیاسی ایران باب کرد و قطبی گفتمان تازه ای را در فضای فوتبال.خاتمی تلاش می کرد به مخالفانش احترام بگذارد و قطبی نیز همواره با رقیبانش به ادب رفتار می کرد.خاتمی توانست بسیاری از ناامیدان به اصلاح کشور را پای صندوق های رای بکشاند و قطبی هم بسیاری از هواداران دلزده را به استادیوم ها کشاند.خاتمی اسطوره جوانان دهه 70 شد و قطبی اسطوره پرسپولیسی های دهه 80 خاتمی وعده اصلاح داد و قطبی وعده قهرمانی.خاتمی در پروژه اصلاح طلبانه خود شکست خورد و قطبی از این مزیت برخوردار بود که توانست پروژه خود را تا قهرمانی پرسپولیس پیش ببرد. با این حال قطبی با بازگشت به پرسپولیس اشتباه بزرگی مرتکب شد و امروز با استعفایش به اشتباه خود اقرار کرد.استعفای او درس بزرگی است برای خاتمی که این روزها وسوسه بازگشت به قدرت را در سر می پروراند .خاتمی باید بداند بلایی که هیت مدیره پرسپولیس بر سر قطبی آورد، هئیت حاکمه ایران نیز بر سر وی خواهد آورد.تازه قطبی از این درایت برخوردار بود که وقتی دید، بازگشتش به پرسپولیس اشتباه بوده، تصمیم شجاعانه ای گرفت و نامه استعفایش را نوشت اما تجربه نشان داده که خاتمی از چنین شجاعتی برخوردار نیست و اگر به قدرت بازگردد و باز هم نتیجه نگیرد، استعفا نخواهد داد. خاتمی می تواند آینده خود را در آینه قطبی ببیند.او اگر از هوشمندی برخوردار باشد اسیر هورا کشیدن هوادرانش نخواهد شد. میدان سیاست ایران که به اندازه میدان فوتبالش بی رحم و بی در و پیکر است ارزش دوبار آزمودن ندارد.


۲۶ آبان ۸۷

پاییز است و می چسبد

م-ت:
پاییز است و بستنی شکلاتی می چسبد
پاییز است و ملودی های روان
 بوی مطبوع نان و قصه شاه و پریان می چسبد
پاییز است و راه بندان  شب بارانی 
پلیس های خیس عصبانی 
پاییز است و سیلی آبدار بر صورت سرما زده می چسبد 
پاییز است و " لطفا یک فنجان قهوه ترک"
اجازه برای دود کردن سیگار 
روشنفكران گرسنه بيكار
انزوای میان 4 دیوار 
پاییز است و سوزاندن كتاب هاي كهنه می چسبد
پاییز است و سوز مرموز غروب هایش
انتظار آغوشی گرم و گشاده 
جادوی واژه های کوچک و ساده 
پاييز است و تن دادن به تنهایی جاده مي چسبد
پاييز است و معادله دو خط موازي 
تضادهاي فلسفي ،گيرهاي رياضي
تمجيد دوره هاي گذشته، تمدن ماضي
پاييز است و تمسخر ملت از خود راضي مي چسبد
پاييز است و انديشه هاي التقاطي
سياستمدار راست،چپ افراطي
دموكراسي مدل صلواتي
پاييز است و بستني شكلاتي مي چسبد



۲۴ آبان ۸۷

بیا شمع ها را فوت کن

س.س: مهدی تاجیک مثل کاندیدایی که مورد حمایتش قرار دارد (عبد الله نوری) کم حرف است و دیر به دیر اعلام موضع می کند. برای همین است که امروز ساکت و آرام گوشه ای نشسته و من باید تولدش را در این وبلاگ اعلام عمومی کنم.
فصل پاییز که فصل مورد علاقه او است از میانه عبور کرده و ماه تولد وی و احمدی نژاد هم که وقتی یکی می شود نور علی نور می شود!
اگر حدس زدید مهدی امسال وارد چندمین سال زندگی تابناکش می شود؟ مطمئن باشید سنش از چیزی که نشان می دهد بیشتر است اما آنقدر زندگی را آسان می گیرد که جوان و تر شاداب تر از آن چه باید باشد نشان می دهد. به خاطر همین است که نیازی به فوت کردن شمع ها ندارد چون اساسا تا صد سال زنده می ماند، بیشتر از این او را افشا نمی کنم چون بالاخره یک روز تولد خودم هم فرا می رسد و  نوبت مقابله به مثل!
امروز را به احترام تولد مهدی تاجیک همه فریاد می زنیم: زنده باد عبدالله نوری، زنده باد تحریم انتخابات.

(عکس تزیینی است و ربطی به سوژه مورد بحث ندارد)



۲۰ آبان ۸۷

مقاومتتان را بشکنید

با از دست رفتن سیستم بلاگرولینگ برای متوجه شدن زمان به روز شدن وبلاگ ها، به گمانم وقتش رسیده تا آخرین مقاومت ها هم در برابر استفاده از ریدر شکسته شود و دوستان با استفاده از گوگل ریدر در سریع ترین زمان به جدید ترین مطالب رفقا دسترسی پیدا کرده و به قول فید بازها حتی یک پست را هم از دست ندهند.
اگر می خوهید بدانید فید چیست و گوگل ریدر به چه دردتان می خورد می توانید برای گام اول سری به زنگوله بزنید، اگر دردتان را درمان نکرد، یک سری از این لینک ها در اختیار شما است. چند ساعت وقت دارید تا همه را بخوانید و به جمع فیدخوان ها اضافه شوید.
پس از این که فهمیدید ماجرا از چه قرار است، خوراک مهجاد را هم از این جا می توانید مشترک شوید. ناگفته پیدا است این خوراک از نان شب هم برایتان واجب تر است!