۱۳ تیر ۸۷

بیا به ابتذال عادت کنیم


م-ت :
بحث های روشنفکرانه را پیش نکش
بگذار به جای قهوه
کاهو سکنجبین مان را بخوریم
با پچپچه های خاله زنکی در کنارش
بگذار ابتذال کارش را بکند  
بگذار ساعتی درباره دوست دختر سارکوزی صحبت کنیم
و از اتاق خواب این و آن سردربیاوریم

کلاسیک ها را خفه کن لطفا
باخ را خفه کن
بیا به ابتذال عادت کنیم
به شهرام شپ پره
اسپیلبرگ بازی بس است 
برگمن بازی  کافی است
برای رفع کسالت
بیا همین دایره های زنگی را ببینیم
همین فیلم های بدقوراه بومی

بیا اینجا
جایی که معنای آبگوشت و پیتزا یکی شده است
و هر چه می گندد
با اندکی سس مخصوص،  مزه دار می شود
اندکی سس آزادی
اندکی سس دموکراسی


اما بوی تند مسمومیت
همچون گنداب زباله در هوا پیچیده است 
و عفونت حتی به چشم های کودکان یک روزه هم رحم نکرده
پس بیا به ابتذال عادت کنیم
و پارچه سفید را بالابگیریم
تا  دیگر کسی در تسلیم بودنمان  تردید نکند
بعد
هر وقت دلت برای فنجان قهوه ات تنگ شد
و برای کتابهایت
تا گوشه ای دور از هیاهوی ابتذال
تنهایی را مزه مزه کنی
بیاد آر
که با دستهای خودمان
در روزگاری که همین دیروز بود
گورمان را کندیم 
و  ابتذال با خیال راحت کارش را کرد و رفت




۴ تیر ۸۷

وداع با خانه ای که دوستش داشتم



م-ت :انجمن صنفی خانه ما بود . خانه ای پر از خاطرات خوب . آنجا بود که نخستین بار از روزنامه نگار بودن احساس غرور کردم. خوشحال بودم از این که در خانه ما آدمهایی چون شمس الواعظین و زیدآبادی و ارغنده پور زندگی می کنند. آدمهایی دلسوز چون مفیدی و حسن نیا . انجمن را به خاطر همه چیزش دوست داشتم . به خاطر سالن کوچک و صمیمی اش ، به خاطر حیاط با صفایش و   تراس خاطره انگیزش که محل گپ زدن های دوستانه بود  . یادم نمی آید چند بار در سوگ  توقیف روزنامه ای یا اعتراض به دستگیری  روزنامه نگاری در انجمن جمع شدیم تا صدایمان را به جایی برسانیم . یادم نمی آید چند بار دوستان روزنامه نگارم را دیدم که با چشمان خیس اشک پشت تریبون رفتند و از آن چه بر سرشان آمده بود گفتند . اما یادم می آید که ما " مای روزنامه نگار" خانه ای داشتیم کوچک و صمیمی . جایی بود برای درددل . این اواخر دیکر کسی امید نداشت که انجمن بلیت استخر بدهد ، بن کتاب توزیع کند یا اعضا را برای گرفتن آرم طرح ترافیک معرفی کند . اما   انجمن ،دوست داشتنی بود .حتی اگر هیچ کدام از این کارها را نمی کرد . حتی اگر کل فعالیتش به برگزاری مراسم تجلیل از 5 روزنامه نگار برتر سال ختم می شد باز هم انجمن خانه ما بود و هیچ جا خانه آدم نمی شود . در این خانه بود که دسته جمعی برای قربانیان هواپیمای c130 اشک ریختیم. در این خانه بود که به اخراج مسیح علی نژاد از پارلمان اعتراض  کردیم و تصمیم گرفتیم سه روزی را  جلوی مجلس بست بنشینیم . در این خانه افطاری خوردیم . در یک غروب  پاییزی در کنار عباس عبدی و احسان نراقی و خیلی های دیگر . خیلی ها که به مرور جلای وطن کردند . رفتند و خانه بی آنها دیگر صفای سابق را نداشت .اکبر گنجی را یادم هست که وقتی در مراسم دریافت جایزه روزنامه نگار برتر سال پشت تریبون رفت از همه ما خواست که کمی شجاع تر باشیم . بهنود پیغامش را داده بود به هاشم آغاجری که بخواند . او مثل همیشه از امید سخن گفته بود. شمس هم یادم هست که وعده داد دادستان تهران روزی به اتهام جنایت علیه مطبوعات در دادگاه علنی محاکمه خواهد شد . چقدر خوب بود آن روزها. روزهایی که روزنامه هایمان را می بستند اما جایی برای اعتراض داشتیم .  می توانستیم برای هم از دردهایمان بگوییم . یکدیگر را تسلی خاطر دهیم تا بار دلتنگی هایمان سبک شود .
انجمن مثل هر خانه ای پر از آرامش خاطر بود. حتی وقتی در سوگ توقیف نشریه ای جمع می شدیم  باز خوشحال بودیم از این که انجمنی هست و لااقل می توانیم در آن سوگواری کنیم. کاری که این اواخر برای مهرات قاسمی و احمد بورقانی هم کردیم .اما حالا باید در سوگ انجمن بنشینیم. باید سعی کنیم یادمان برود تابلوی سبز رنگی را که روی خانه دو طبقه ای در کوچه هشتم خیابان کبکانیان حک شده بود . آن خانه را امروز به زور از ما گرفتند و می خواهند صاحبانش را بیرون بریزند. دیگر به بستن روزنامه ها و دستگیری نویسندگانش بسنده نمی کنند. می خواهند خانه ما را با همه خاطراتمان ویران کنند .آنها ممکن است خانه  را بگیرند . اما خاطراتمان را نمی کنند لگد مال کنند . دیری نخواهد گذشت که خانه دیگری خواهیم ساخت . خانه ای که در آن به جای سوگاری ، جشن تولد روزنامه هایمان را  برگزار خواهیم کرد . خانه ای که  میزبان جلای وطن کرده ها خواهد   . خانه ای که در آن  گنجی و باقی و بهنود و شمس و ده ها روزنامه نگار دیگر زندگی خواهند کرد. این خانه را می سازیم با دستها و  قلم هایمان ،به همین زودی ها . 

پی نوشت 1  : از سال 80 تاکنون تنها یک بار در انتخابات شرکت کرده ام و آن هم انتخابات انجمن صنفی بود. هیچ وقت از آن رای دادن پشیمان نخواهم شد .
پیوست 2 :دستندرکاران انجمن شنبه آینده جلسه ای ترتیب داده اند برای ارایه مستندات  غیر قانونی بودن اقدام وزارت کار در انحلال این نهاد مدنی . امیدوارم دوستان همگی بیایند .

در همین زمینه:
تاسف، تاسف، تاسف/ نوشته کریم ارغنده پور


۲ تیر ۸۷

حاجی مطبوعاتی ها بروید دنبال یک شغل شرافتمندانه تر

م - ت : حسرت به دل ماندم  در این 5 سال روزنامه نگاری که محض رضای خدا برای یکبار هم که شده حقوقم  را سر وقت بگیرم . از وقتی یادم می آید ،   برای گرفتن چندرغاز این در و آن در زده ام . بارها شده  که قید حق التحریرهایم را زدم. ترجیح دادم سکوت کنم و بگویم سگ خور . به خودم دلخوشی دادم که خیر سرمان مثلا داریم کار فرهنگی می کنیم.  اما حالا روی هم چند میلیون از این تحریریه و آن تحریریه طلبکارم و می دانم حتی یک قرانش را هم نمی توانم بگیرم . باز هم باید بگویم سگ خور. آن پدرسوخته ها که مثل ... از ما کار می کشند و پدرمان را درمی آورند عین خیالشان هم نیست که ما چطور بدون حقوق بایددو ماه و سه ماه و گاهی 6 ماه را  سر  کنیم . انها پشت نقاب آزادی  و کار فرهنگی  پنهان می شوند و هر وقت نوبت حقوق ما می رسد با بی شرمی تمام می گویند حسابشان خالی است .
ای خاک بر سر ما که ناچاریم با این آدمهای بی اعتبار کار کنیم . آدمهایی با جیب های پر که وقتی به ما می رسند ادای گداها را درمی آورند. قصه ملال آور پول های برباد رفته روزنامه نگاران بی پناه را از آن رو بازگو کردم که امروز یکی از همین حاجی های مطبوعاتی ، با بی شرمی تمام ، پول شش ماه کارمان را خورد و یک آب هم رویش . یاد زمستان که می افتم و سگ لرزهایی که برای رسیدن به روزنامه می زدم . یاد بدبختی هایی که برای پرکردن صفحه ای آبرو مند کشیدم ، کلافه می شوم.دیگر نمی توانم به خودم دلخوشی بیخود بدهم . می خواهم به همه این حاجی مطبوعاتی های بی شرم  بد و بیراه بگویم تا لااقل کمی سبک شوم.  می خواهم بگویم لیاقت شما همان است که توی  حجره هایتان بنشینید و از صبح تا شب سر آدمهای بی همه چیزتر از خودتان را کلاه بگذارید . می خواهم بگویم که بهتر است دست از سر ماجماعت بی پناه بردارید و روزی خود را جایی دیگر جستجو کنید . بروید سراغ یک شغل شرافتمندانه تر تا دامن مطبوعات از این که هست لکه دار تر نشود. بروید به جهنم و همه آن پول هایی که از ما به جیب زدید سگ خور .



۲۸ خرداد ۸۷

تفریحی با شاخصه های دموکراتیک

س.س: چشم آقای اسفندیار رحیم مشایی روشن! سال پر سفری داشته ام. نه فقط از ابتدای امسال که در 15 ماه گذشته بیشتر از هر زمانی به سفر رفته ام. نمی دانم چه سری است که در یکسال گذشته این همه به سفر افتاده ام. پول های نفت را از سر سفره بر می دارم و بی مقدمه خرج مسافرت می کنم. سال گذشته که رکورد هر ماه یک سفر را ثبت کردم. از ابتدای امسال تا به حال هم رکورد هر 20 روز یک سفر به دست امده است. انگار  مهرورزی های دولت محترم در زمینه مالی شامل حال ما شده و رونق اقتصادی در چمدان های ما تبلور یافته است.
در میان سفرهای 15 ماه گذشته، اما سفر هفته پیش به بندر ترکمن و گنبد کاووس چیز دیگری بود. با 20 نفر از خبرنگاران و دانشجویان بیشتر از هر سفری خوش گذراندیم و خندیدیم. تصور کنید سفر با قطار باشد و اعجوبه مهار ناشدنی و غیر قابل کنترلی چون ساسان آقایی با اهل بیت به سفر بیاید و کسی از خنده که چه عرض کنم از قهقهه در امان نماند!

اتفاق بزرگ سفر، آشنا شدن ما با شراره بود. دختر با صفایی که در طول سفر به ما پیوست، در تمام ترانه ها به بهترین شکل با ما همراهی کرد و در نهایت با ما به تهران برگشت و هنوز هم گهگاهی به بچه ها سری می زند و خاطرات سفر را با او مرور می کنیم. شراره را البته چنگیز محمود زاده کشف کرد و با او بیشتر از همه صمیمی شد اما اگر چنگیز غیرتی نشود باید بگویم که قطعا شراره در دل و جان همه ما جای خاصی دارد.
 از ثمرات دیگر سفر باید به شکوفا شدن بعد دیگری استعداد روزنامه نگاران ایرانی اشاره کرد. گروه ارکستری که رفقا در انتهای مینی بوس به راه انداخته بودند از گروه آریان چیزی کم نداشت. استعدادی که رفقای روزنامه نگار ما در همخوانی و ترکیب اشعار و ارائه نواهای مختلف از خود بروز دادند بی نظیر بود. یک تیم پزشکی ویژه هم در این سفر ما را همراهی می کرد که اساسا سطح علمی-تحصیلی سفر را چند رده ارتقا داد.
جدای از این مسائل، سفر پر آب و تاب ما یک ویژگی منحصر به فرد داشت که آن را از دیگر سفرها متمایز می کرد و همین نکته منحصر به فرد بود که بسیار ستایش بر انگیز جلوه می کرد.
دوستان روزنامه نگار و غیر روزنامه نگار ما در این سفر جلوه ای از مدارا و تساهل و تسامح را از خود بروز دادند. جمع ما جمع اضداد بود، ترکیب مسافران چه از لحاظ مذهبی، چه فرهنگی و چه شخصیتی، بسیار متفاوت بود. در این سفر حتی یک نفر نبود که از ابتدا نه تمام همسفران بلکه سه چهارم آن ها را بشناسد، دوست و آشناهایی که با واسطه به جمع اولیه اضافه شده بودند، مجموعه را در نگاه اول نا آشنا جلوه می داد. به مرور تفاوت های شخصیتی هم بروز نمود. این تفاوت اما باعث نشد که حوزه خصوصی زندگی افراد با تعرض دیگر همسفران مواجه شود و این برای مایی که مدت ها است شعار احترام به حوزه خصوصی سر می دهیم یک افتخار بود. از این نظر معتقدم سفر هفته گذشته ما یک تجربه دموکراتیک بی نظیر بود.
در این سفر شاید بعضی دوستان آزادی عمل گذشته را نداشتند یا در مواقعی با اتفاقاتی مواجه شدند که مورد پسندشان نبود، اما هرکس در برابر دیگران مقداری مدارا به خرج داد تا دیگران هم با او مدارا کنند. هر کسی از سطح مطلوب توقعاتش گذشت تا دیگران هم به وقتش کوتاه بیایند و در نهایت یک رشد شخصیتی را همه با هم تجربه کنیم.

البته می شد از ابتدا افراد نزدیک به هم گروهی چهار نفره تشکیل دهند و جداگانه به سفر روند. اما این که ارزشی نداشت. افتخار این است ما ایرانیان که شهره ایم به کار نابلدی در امور جمعی، تک روی را کنار بگذاریم و بی توجه به تفاوت های عقیدنی، فکری و مذهبی، پس از این همه غر زدن بر سر دولت و حکومت و اعتراض به نادیده انگاشتن حوزه شخصی، لااقل به خودمان نشان دهیم که چنین ظرفیتی داریم تا با احترام به عقاید دیگران، خوش گذرانی را در بالاترین سطح خود تجربه کنیم.
برای همین است که خوشحالم با جمعی خوش گذراندم که رشد شخصیتی بالایی از خودشان نشان دادند و مدارا، تساهل و تسامح را در بالاترین سطح ممکن از خود به نمایش گذاشتند. حالا همچنین برای آن دوست منتقد پاسخ قاطعی دارم که می گفت جمع شما چه هویتی دارد و چرا سفر و تفریح با فلان گروه را به فلان جمع ترجیح می دهی. امیدوارم تجربه مداراجویانه ما ادامه داشته باشد و در برنامه های بعدی شاخصه های دموکراتیک تعامل گروهی مان افزایش پیدا کند.

روایت ساسان از سفر
روایت بهروز با عکسی متفاوت
خاطره پردازی های رضا شجاعیان
بازی اسم فامیل رضا نادم



۲۷ خرداد ۸۷

سردار دیگه دست بردار


م- ت :عکس های تازه ای که خبرگزاری فارس از طرح ارتقای امنیت اجتماعی منتشر کرده را ببینید . مطمئنا بچه های یکی دو نسل بعد با تماشای این عکس ها بر روزگاری که ما گذراندیم به دیده تاسف خواهند نگریست.  آن ها در کتاب هایشان  ما را عنوان نسل توسری خور و بی عرضه ای معرفی می کنند که از پس زورگویی های  پیارشاد به شیوه فاشیستی ش پا افتاده ای چون "گشت های
 ارشاد "هم برنیامدیم. آنها خواهند گفت که پدران و مادرانشان انسانهای ترسویی بوده اند . انسان هایی که جلوی زور ایستادگی نکردند. قضاوت آنها شاید بی رحمانه باشد اما این خصلت هر نسل تازه است که در مورد گذشتگانش با بی رحمی هر چه تمام تر قضاوت می کند. همان طور که نسل ما هم پدران و مادرانمان را به ندانم کاری و انقلابی بازی های بی هدف متهم کرده ایم. ولی اگر از حق نگذریم نسل ما تا زمانی که در مقابل زور اینچنین بره وار رفتار می کند شرمسار تاریخ خواهد بود . من منکر مقاومت هایی که در مقابل گشت های ارشاد و دیگر چهره های زور می شود نیستم اما مقاومت ما در مقابل زورگویی آنها هنوز بسیار ناچیز است . آنها هنوز  ما را به بهانه های واهی چون پوشیدن لباسهای دلخواهمان ، آرایش مورد علاقه مان ، گوش دادن به آهنگ های خواننده های محبوبمان و خلاصه تمام آن چیزهایی که فقط و فقط  به خودمان مربوط است می گیرند و توی سرمان می زنند و از صدنفر و گاهی از هزار نفرمان تنها یکی اعتراض می کند و این دردناک است.
 اگر نسل ما  به اندازه پدران و مادرانش ، جرات فریاد زدن داشت ، اگر حتی نصف آنها جرات اعتراض داشت، آنوقت می توانستیم دست در دست هم ، ساعتها و ساعتها در خیابان بمانیم و گشت های ارشاد را محاصره کنیم تا آنها در مقابل ما تسلیم شوند . اما دریغ که نسل ما نسل قابل دفاعی نیست یا لااقل تاکنون قابل دفاع نبوده است . اگر بود امروز خیابان ها را جوانانی محاصره کرده بودند که کمترین شعارشان این بود: سردار دیگه دست بردار

 


۱۳ اردیبهشت ۸۷

کاش ما هم اجازه سی ان ان را داشتیم

س.س: خبرگزاری فارس خبری به دست آورده و ذوق زده این خبر را به عنوان خبر اول خود بر روی سایتش قرار داده که در نگاه اول به ضرر جرج بوش رئیس جمهور امریکا جلوه می کند. به نوشته خبرگزاری فارس نتایج یک نظرسنجی برای شبکه تلویزیونی CNN نشان داد که بوش منفورترین رئیس جمهور آمریکا است.
کاری به صحت و سقم این نظر سنجی و شیوه نمونه گیری ان ندارم. برایم فقط یک سوال پیش آمده و این که آیا تصورش ممکن است در ایران هم شبکه خبر مثل CNN حاضر شود درباره میزان محبوبیت احمدی نژاد اظهار نظر کند؟
اصلا شبکه خبر هیچ، آیا هیچ یک از روزنامه های مستقل یا اصلاح طلب اساسا اجازه دارند درباره میزان محبوبیت نفر اول دولت نظر سنجی کنند و در صورت منفی بودن نتایج اقدام به چاپ آن کنند؟
توجه داشته باشد جمهوری اسلامی سال ها است در بوق و کرنا کرده که شبکه صهیونیستی CNN آلت دست دولت آمریکا است و در جهت خواست این دولت عمل می کند. آیا خود خبرگزاری فارس که آلت دست دولت نهم نیست حاضر است محبوبیت رئیس جمهور یا حتی یکی از وزیران یا محض رضای خدا یکی از مدیران دولت نهم را اینگونه به چالش بکشد. البته از خبرگزاری فارس انتظاری نیست اما همین که در ایران رسانه های منتقد دولت به انداره آلت دستی چون CNN اجازه ندارند در خصوص دولت مهرورزشان اظهار نظر کنند به خوبی می توان حد آزادی بیان و میزان تحمل حاکمان جامعه پی برد.
این را گفتیم تا بهانه ای باشد که پاس بداریم روز جهانی ازادی مطبوعات را و آرزو کنیم ما هم در ایران به اندازه آن آمریکایی های فلان فلان شده (به قول اقایان) آزادی نقد اصحاب قدت را داشته باشیم.
راستی شما میان دموکراتی که منفور باشد ولی اجازه نقد و انتقاد و حتی توهین به خود را بدهد با کسی که هم منفور است و هم آزادی بیان را محدود می کند کدام را انتخاب می کنید؟
 به گمانم در سیاست که پدر و مادر ندارد و قدرتش همه را بدنام می کند زیبنده برای یک حاکم آن باشد که دموکرات و طرفدار آزادی بیان باشد. وگرنه منفور بودن ذات قدرت است و از این ویزگی برای دولتمردان راه فراری نیست اما امان از روزی که آدم قدرت را به دست بگیرد و بنا به ویژگی هایش بدنامی نزد شهروندان پدید بیاید اما طعمی از دموکراسی و آزادی بیان به شهروندان نرسد!


۱۲ اردیبهشت ۸۷

قرار بود ارشاد شویم اما

س.س: امشب در کمتر از 15 دقیقه سه بار نگاهمان نسبت به یک انسان مذهبی تغییر کرد و  هر بار در مورد او قضاوت جداگانه ای انجام دادیم....
با بچه ها رفته بودیم انجمن صنفی روزنامه نگاران تا در مراسم روز جهانی آزادی مطبوعات و انتخاب پنج روزنامه نگار برتر شرکت کنیم. طبق معمول در این قبیل برنامه ها جمعی از دوستان قدیمی و رفقای مطبوعاتی را دیدیم. در انتهای برنامه هم بیرون سالن و در کوچه، حلقه های چند نفره بچه ها شکل گرفته و هر جمعی به بحثی مشغول بود. کار به جایی رسید که نیروی انتظامی هم خود را رساند و البته پس از یک پرس و جوی ساده محل را ترک کرد. مهجاد هم با کریم ارغنده پور، احمد زید آبادی و ساسان آقایی و دیگر بچه ها به بحث مشغول بود و موضوع هم تحریمی های انتخابات. بحث جلوی انجمن خاتمه یافت و پس از خداحافظی من و مهدی همراه با ابوذر و رضا مسیر ولیعصر تا هفت تیر را پیاده آمدیم و کل مسیر را هم به دعواهای سیاسی-انتخاباتی گذراندیم.
زمانی که به مترو رسیدیم و گمانمان بر این بود با خاتمه مباحث باید راه جداگانه ای در پیش بگیریم اتفاق عجیبی افتاد.
بر صندلی های مترو در ایستگاه نشسته بودیم تا قطار بیاید. رفقا فرصت را مناسب دیدند تا جدیدترین فیلم های خود را رد و بدل کنند. در میان فیلم ها، فیلم سیاسی مورد داری هم بود که صحبت هایمان معطوف آن شد. مشغول صحبت راجع به فیلم ها بودیم که خانم چادری و محترمی که چفیه ای گردنش انداخته بود آرام آرام طرف ما آمد و در حالی که چهارتایمان را معنادار نگاه می کرد با لحنی جدی بی مقدمه پرسید: ببخشید این ها چه فیلم هایی است که دست شما است؟
همگی شوکه شدیم. دوباره پرسید می خواهم بدانم شما چه فیلم هایی همراهتان است و بلافاصله دستش را طرف ما آورد تا فیلم را از دست مهدی بگیرد اما با امتناع مهدی مواجه شد. خانم چادری دست به چفیه اش کشید. سرتاپایمان را نگاهی کرد و با پوزخند گفت ترسیدید؟ برایتان متاسفم؛ الان به شما می گویم باید از که بترسید. سپس تلفن همراهش را درآورد و شروع کرد با آن ور رفتن، گویی که دارد شماره خاصی را می گیرد. چند ثانیه بعد صفحه تلفنش را نشانمان داد و گفت شماها باید از این بترسید...
عکسی که نشانمان داد یک طرح گرافیکی بود که رویش نوشته شده بود «خدا».  دوباره تاکید کرد شما باید از این بترسید.
ما همچنان ناباورانه به اتفاقاتی که در برابرمان بودیم می نگریستیم و آنقدر شگفت زده شده بودیم که نمی دانستیم در برابر این موجودی که ناگهانی از آسمان بر سر ما افتاده بود چه واکنشی نشان دهیم.

سپس شروع کرد در برابرمان از معنویت و پاکی حرف زد و گفت می خواهم ببینم روح و جاناتان چقدر آسمانی است و در ادامه این حرف یک مداحی از گوشی موبایلش برای ما پخش کرد و در ادامه گفت: هیچ می دانید در جریان انتخابات اخیر من چقدر نذر و دعا کردم که آقا مرتضی تهرانی رای بیاورد. از ان جا که از شوک اولیه خارج شده بودم قاطعانه پاسخ دادم: نذر و دعا نیاز نداشت حاج خانم. حاج آقا رقیبی نداشت که برایش دعا کنید رای بیاورد. دوستانتان قبلا به جای دعا از ابزار رد صلاحیت استفاده کرده بودند.

در ادامه بحث حاج خانم کلی از احمدی نژاد تعریف کرد و در میانه حرف هایش ما را مدام به تقوا و پاکی و معنویت دعوت می کرد تا قطار آمد و ادامه بحث ها به داخل واگن کشید. در داخل واگن عکس شهید همت را نشان همه مسافران داد و پرسید: آیا این فرد را می شناسید؟ سپس عکس شهید فهمیده را نشان داد و جمله معروف امام خمینی را در وصفش خواند. همهمه ای در میان مسافران در گرفت. جوانی خوش تیپ با لحنی تند به وی گفت: از این خزعبلات دست بردار و اینقدر عقده هایت را نشانمان نده، یکی از انتهای واگن گفت: لطفا ایشان را سریعا به تیمارستان معرفی کنید. بحث ادامه داشت که به او گفتم شما الان احساس می کنید که در حال امر به معروف و نهی از منکر هستید؟ لبخند زد و گفت: دقیقا همین طوره. گفتم اما می دانید شرط امر به معروف تاثیر بر مخاطب است. گفت: می دانم شما تحت تاثیر قرار می گیرید. چهره هایتان همه نورانی است و از همان نگاه اول متوجه شدم که شرایطش را دارید.
گفتم این همه شبکه های تلویزیونی و رادیویی برای ارشاد ما کافی نبوده حالا باید در مترو هم ما را امر به معروف کنید.
پاسخ داد: تاثیر امر به معروف چهره به چهره بسیار بیشتر است و من می دانم که شما به راه راست هدایت می شوید!
خلاصه این که حاج خانم همچنان در جو امر به معروف و نهی از منکر قرار داشت که ناگهان حین بحث نگاهش به رفیق شفیق ما عوض شد  و به آقا رضا طور دیگری خیره شد.
 در میان ناباوری وازگان مهربانانه ای با تم مذهبی نثارش کرد. مثلا گفت: شما چهره زیبا و جذابی دارید. من با دیدن شما یاد خدا می افتم. خوش به حال دختری که با شما ازدواج کند! شما چقدر نورانیت دارید.
کار دیگر از امر به معروف خارج شده بود و جذاب بودن دوست ما مورد اشاره حاج خانم قرار گرفته بود؛ طوری که مرتب ذکر لبش خوبی های رضا بود!
اگر در ابتدای کار فکر می کردیم که گیر مامور گشت ارشاد افتادیم و در ادامه نسبت به سلامت روحی و روانی اش شک کردیم حالا که در حال پیاده شدن از قطار بودیم در این فکر رفته بودیم که بنده خدا با آن چفیه ای که گردنش انداخته بود دنبال شوهر می گشت چون در مترو اساسا مخاطبش فقط آقایان بودند و البته ظاهرا رضا را هم پسندید!
در نهایت با بیان این که مرکز مشاوره ای دارد و می تواند بیشتر کمکمان کند شماره تلفنش را داد و التماس دعا گویان از وی خداحافطی کردیم.
نمی دانم این موجود عجیب از کجا جلوی راهمان سبز شد. خودش که می گفت تردید ندارد این مواجهه حکمتی دارد. حالا قرار است ابوذر شنبه با وی تماس بگیرد تا کمی بر میزان معنویت و اخلاصمان افزوده شود. اما اگر شنبه مثل امشب به جای معنویت به مزاح و خنده شبانه مان اضافه شد حتما ادامه این داستان مذهبی، رمانتیک،عاشقانه  و کمدی را برایتان نقل خواهیم کرد.



۷ اردیبهشت ۸۷

لطفا پاسخگو باشید

س.س: دوستان تحریمی را باید اصلی ترین برنده انتخابات مجلس هشتم دانست. پیروزی آن ها گرچه در مرحله اول خفیف بود و چندان به چشم نیامد اما تردیدی نیست که برنده قاطع دور دوم به ویژه در تهران تحریمی ها بودند. چرا که رای سیصد هزاری اصولگرایان در انتخابات را نمی توان پیروزی به حساب آورد و اساسا آدم شرمش می شود با این مقدار رای ادعا کند که نماینده مردم در مجلس هست. با این حال همانگونه دوستان تحریمی می خواستند میزان مشارکت مردم در انتخابات به کمترین حد خود در سالیان اخیر رسید و  اصلاح طلبان هم در تهران راهی به پارلمان نیافتند تا همه چیز به کام آن ها تمام شود.  طبعا همانطور که اگر اصلاح طلبان در انتخابات موفق می شدند همه حق داشتند از آن ها سوال کنند برای تحول خواهی چه برنامه ای دارند و حضورشان چه کمکی به برنامه های حقوق بشری و دموکراسی خواهی می رساند اکنون ما هم حق داریم از بردگان واقعی این انتخابات سوال کنیم از نتیجه پیروزی بزرگ آن ها به زندانیان سیاسی چه می رسد و دانشجویان چگونه از مواهب ان برخوردار می شوند؟
حق داریم سوال کنیم که برنده این انتخابات چه  سودی به مطبوعات می رساند و چگونه می توان از نتایج این پیروزی حاصلی درو کرد. خوشبختانه با کاهش مشارکت مردم در انتخابات ریاست جمهوری گذشته و مجلس هشتم شرایط همانگونه که دوستان تحریمی می خواستند پیش رفت و حالا وقت ان است تا گامی پیش آیند و مرحله دوم پروژه شان را معرفی کنند. مگر نه این است که آن ها همیشه نسخه می پیچند که باید صندوق های رای را خالی نگاه داشت و ژست سیاسی می گیرند که تمام افتخارشان این است که تا به حال مهری بر صفحه شناسنامه شان ننشسته است؟ خب حالا که شرایط وفق مراد آن ها پیش رفت و چند دوره است انتخابات در حد پایینی از مشارکت برگزار می شود کی قرار است حاصل آن سر سفره هایمان بیاید؟

آیا فقط باید به این دلخوش کرد که مشروعیت پایین آمده؟ در پس این اتفاق چه نتیجه روشن و مشخصی به دست می آید؟

تردید ندارم در دو سه روز گذشته دوستان تحریمی یکی از بهترین روزهای عمرشان را گذراندند و از کم شدن مشارکت مردمی در پوستشان نمی گنجیدند اما بیشتر از آن به این جمله اعتقاد راسخ دارم که این شادمانی پایدار و مستمر نخواهد بود. نمونه این شادمانی را خودم چهارسال پیش در هنگامه انتخابات مجلس هفتم احساس کردم اما در طول چهار سال عمر مجلس هفتم بارها بارها حسرت خوردم و آهی به افسوس کشیدم که اگر در بررسی فلان لایحه چهار نفر اصلاح طلب حضور داشتند آن لایحه به تصویب نمی رسید و یا در فلان موقعیت می شد نارضایتی و گله ها را به پارلمان کشاند. بارها به عنوان خبرنگار پارلمانی افسوس خوردم که اگر در کمیسیون امنیت ملی یا اصل نود دوتا نماینده موثراصلاح طلب حضور داشت چه اخبار پشت پرده خوبی می شد از حاکمیت بیرون کشید و در راستای آن فضا سازی کرد. بار ها آهی عمیق از ته دل کشیدم که اگر تعداد اعضای اصلاح طلب مجلس بیشتر از این بود می شد نماینده به هیات نظارت بر مطبوعات فرستاد و در نطق های پیش از دستور سهم بیشتری طلب کرد.
اکنون اما تحریمی ها به خواست خود رسیده اند. دیگر حق آن ها نمی دانم که طلبکارانه سوال کنند این نمایندگان که به مجلس رفتند در برابر نقض حقوق دانشجویان چه اقدامی انجام دادند و در برابر فشارها و محدودیت ها چه کردند. حالا ان ها هستند که باید جواب دهند با به نتیجه رسیدن پروژه شان چه فوایدی به دست آمده و کدامین درد از ما دوا می شود.
دوست ندارم مانند بحث های کوچه و بازار بشنوم مگر فلان موقع که اصلاح طلبان در قدرت بودند چه کردند. می خواهم صریح جواب بشنوم که گام بعدی چیست و سود این پیروزی کدام است. این سوالی است که من ماه ها است از دوستان تحریمی می پرسم تا بلکه در این شرایط اسف بار سیاسی با شنیدن جوابی قانع کننده من هم با آن ها همراه شوم. اتفاقا اگر ببینم نتیجه عینی، عملی و ملموسی در انتظار است چه باک که من هم همگام با رفقا ندای تحریم سر دهم اما دریغ که جز شعار و ژست و خیال، پاسخ قانع کننده ای نمی بینم.
از دوستان تحریمی عزیز می خواهم لطفا حالا که برنده شدند در مقام یک کنشگر سیاسی که نسخه سیاسی خاصی تجویز می کردند نسبت به تبعات دستور العمل صادره پاسخگو باشند و ادامه راه را با چراغ قوه نشانمان دهند که این مسیر به کجا ختم می شود؟



۶ اردیبهشت ۸۷

شکست خوردیم اما وضعمان بد نیست

س.س: با مشخص شدن نسبی نتایج انتخابات در تهران و دیگر شهرستان ها مشخص شد که اصلاح طلبان در تهران شکست سختی خورده اند. بر حضور تنها یک نماینده اصلاح طلب در لیست 30 نفره تهران هیچ نامی نمی شود گذاشت جز شکست سنگین. قبل از انتخابات با بچه های روزنامه نگار  این بحث را داشتیم که اصلاح طلبان در چه صورتی خود را بازنده می دانند. بحث بر سر این بود که اگر 6 نماینده از تهران به مجلس بروند اوضاع را می شود نسبتا مطلوب عنوان کرد. تا این جا که هنوز شمارش دور دوم تمام نشده و نتیجه 1000 صندوق اعلام شده جز محجوب که به سختی می شود او را اصلاح طلب دانست فرد دیگری از اصلاح طلبان رای نیاورده و مجید انصاری سر لیست اصلاح طلبان هم بین رتبه های 12 و 13 در نوسان است. با این حساب فرقی نمی کند حتی اگر 3 اصلاح طلب هم به مجلس بروند باز هم شکست خورده ایم و از پذیرش آن نباید طفره رفت. در دور دوم بر طبل تقلب هم نباید کوبید. گزارش ناظران از صحت انتخابات خبر می دهد. اما گزارش ناظران چندان مهم نیست. فقط کافی است به این نکته توجه کنید که در تهران میزان مشارکت در انتخابات چقدر کم بوده است. با این میزان مشارکت( حدود هفتصدهزار) طبیعی است که اصولگرایان رای می آورند.
فراموش نکنید حداد عادل در سه انتخابات گذشته به همین میزان رای آورده و این نشان می دهد که آرای اصولگرایان در تمام این مدت ثابت بوده اما این عدم حضور شهروندان اصلاح طلب در پای صندوق های رای است که باعث می شود اقتدارگرایان در هر انتخاباتی با این میزان مشارکت با کمترین حد دستکاری برنده شوند.
دور دوم انتخابات در حالی برگزار شد که شخصا بسیار آرزو می کردم مجید انصاری از میان اصلاح طلبان به مجلس را پیدا کند. چرا که جمع 60 نفره اصلاح طلبان در مجلس (که احتمال دارد در دور دوم حتی تا 80 نفر هم افزایش پیدا کند) لیدری می خواهد که قدرت جمع و جور کردن چهره های متفاوت آن را داشته باشد و انصاری از این قدرت برخوردار بود. با وجود عدم موفقیت اصلاح طلبان از تهران نباید فراموش کرد که نتایج اصلاح طلبان در شهرستان ها بسیار بهتر از آن چیزی است که صدا و سیما و رسانه های اصولگرا دراین مدت اعلام کرده اند. اخبار رسیده از شهرستان ها نشان می دهد که اصلاح طلبان در دور دوم هم مانند دور اول پیروزی نسبی داشته اند و حالا با اطمینان می شود گفت که فراکسیون اصلاح طلبان در مجلس هشتم  نه تنها از نظر کمی بیش از دو برابر مجلس هفتم نماینده دارد بلکه از نظر کیفی نیز نمایندگان جسورتر و قوی تری را به خود می بیند.
به نظر می رسد در صورتی که اصلاح طلبان بتواننند 20 نفر از نمایندگان مستقل با گرایش اصلاح طلبی را جذب کنند تعداد اعضای آن ها به نود نفر می رسد که این امار حدودا 3برابر تعداد آن ها در مجلس هفتم است. ائتلاف این افراد با اصولگرایان منتقد احمدی نژاد در مجلس هشتم قطعا روزگار سختی برای حامیان دولت رقم خواهد زد. مشکل اصلی در این شرایط وجود یک رئیس فراکسیون قوی است که بتواند این جمع متکثر را نظم و سامانی داده و برایش برنامه ای آماده کند.
با راهیابی جمعی از چهره های پر سر و صدای اصولگرا از همین حالا پیش بینی می کنم که مجلس هشتم مجلس پر زد و خورد و پر هیجانی باشد،  چرا که نه اصولگرایان آن چهره های خنثی مجلس هفتم هستند و نه اصلاح طلبانش آن جمع نحیف و مظلوم!
مجلس هشتم دیدن دارد. 

درخواست: ما طرفداران شرکت در انتخابات مدتی می شود که از پیروزی ها و شکست هایمان در انتخابات سخن می گوییم. علاقه مندم حالا که انتخابات تمام شده یکی از طرفداران تحریم انتخابات بلند شود و بیلان کاری خود  و دیگر دوستانش را از استراتژی تعیین شده اعلام کند. آیا جز انفعال، غر زدن، مایوس کردن و دست روی دست گذاشتن حاصل دیگری پدید آمده است؟ قطعا در تهران نتیجه انتخابات آنگونه پیش رفت که تحریمی ها می خواستند. مشارکت کم مردم و شکست اصلاح طلبان به صورت خلاصه آرزوی قلبی تحریمی ها بود. خوشحال می شوم اگر بدانم این موفقیت به صورت عملی چه دستاوردی برای تحول خواهان ایرانی و دموکراسی خواهان به بار آورده است.



۲۶ فروردین ۸۷

با مجید انصاری

م- ت :صحبت کردن با روحانی اتوکشیده ای مثل مجید انصاری درباره سیاست کار آسانی است. او حاضر است ساعتها بنشیند و درباره ائتلاف اصلاح طلبان و انتخابات و انتقاد از دولت صحبت کند . اما در انتهای یک مصاحبه کلافه کننده سیاسی من از او درباره سیاوش قمیشی و هدیه تهرانی و فیلم سنتوری و عشق پرسیدم . برایش توضیح دادم که پاسخ هایش را قرار نیست روزنامه ای کنیم اما باز هم وقتی سوال اول را پرسیدم حس کردم که صدایش کمی می لرزد و البته دستهایش که با مهره های تسبیح بازی می کرد . حتی حس کردم یک دوباری نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت . یکبارش وقتی که پرسیدم حاج آقا چند بار عاشق شدی؟ به نگاهش اهمیت ندادم و وقتی که یک دقیقه ای سکوت کرد تا به این سوال پاسخ دهد ، طاقت نیاوردم و گفتم نکند دارید با تسبیح تعداد دفعات عاشق شدنتان را می شمارید . فرصت نبود تا سوال های بیشتری بپرسم .به نظرم آمد که او هم از جواب دادن طفره می رود .هدفم از چند سوالی هم که پرسیدم این بو دکه  بفهمم  انصاری با ادعای نمایندگی بدنه اصلاح طلبان جامعه ، چقدر سلیقه های آنان را می شناسد . گفت و گوی زیر را بخوانید و خودتان قضاوت کنید:

س: حاج آقا اگر فردا کنسرت ساوش قمیشی در ایران برگزار شود ، آیا مایلید بلیت بگیرد و به کنسرتش بروید ؟
ج : کنسرت کی ؟
س: سیاوش قمیشی، اصلا ایشان را می شناسید ؟
ج : نه
س: معین و داریوش و ابی را هم نمی شناسید ؟
ج : نه ، من منتظر کنسرت آقای شجریان هستم و اصلا اگر می خواهید سلیقه موسیقیایی من را بدانید خوانندگان مورد علاقه من به ترتیب اولویت آقای شجریان ، افتخاری، شهرام ناظری و حسام الدین سراج هستند. البته خوانندگان پاپ را هم دوست دارم ولی کلا طرفدار موسیقی سنتی ام.
س: اگر بخواهید برای گشت و گذار و سیاحت به خارج سفر کنید ، کدام کشور را انتخاب می کنید ؟
ج: مذهبی یا غیر مذهبی ؟
س:   غیر مذهبی حاج آقا!
ج: من سفر زیاد کردم ولی هنوز چین را ندیده ام. البته به خاطر این که تا به حال چین را ندیدم دوست دارم به آنجا سفر کنم وگرنه کشورهای بهتری هم هست . مثلا آمریکا که فعلا جرات نمی کنیم برویم
س: حاج آقا به نظر شما محبوبیت هدیه تهرانی بیشتر است یا محمد خاتمی؟
ج : کی ؟
س: هدیه تهرانی. امیدوارم این یکی را لااقل بشناسید.
ج : فکر کنم هر کدام محبوبیت خاص خودشان را دارند
س: لطفا طفره نروید
ج: به نظر من قطعا محبوبیت آقای خاتمی بیشتر است . چون مردم آقای خاتمی را به عنوان یک سیاستمدار هنرمند می شناسند.
س: شما وقتی فیلم سنتوری را دیدید، به حساب آقای مهرجویی 1000 تومان ریختید یا نه ؟
ج: چه فیلمی ؟
س: سنتوری. اصلا سنتوری را دیدید ؟
ج: نه ، ندیدم
س: بگذریم ، حاج آقا تا حالا چند بار عاشق شدید؟
ج : بستگی دارد عشق را چطور تعریف کنید
س: همین تعریف روزمره ، همین روابط انسانی که دو نفر به هم خیلی وابسته می شوند
ج :( مکث طولانی ) اگر بخواهم واقعیتش را بگویم من به غیر از امام به کسی عشق نورزیدم . البته احساس محبت به همه داشتم . با همسرم هم که ازدواج کردم خب قطعا دوستش داشتم. ولی امام را فراتز از یک رابطه مردید و مردای دوست داشتمو اگر عشق را هم محبت خارج از حد عادی بدانیم ، فقط عاشق امام بوده ام
س: جوابتان خیلی دیپلماتیک بود
ج :من واقعیت را گفتم. چون اگر عشق را به معنای دلباخته بخواهیم در نظر بگیریم هر چه فکر کردم کسی به ذهنم نیامد .